روزهای سرد و زیبای زمستون آروم آروم داشت رخت بر می بست و جاشو به بهار دل انگیز میداد. همه مشغول خونه تکونی بودن و سرشون به کار خودشون گرم بود.یکی فرش میشست و یکی دیگه شیشه ها رو دستمال میکشید.خونه ی قدیمی آقا جون هر سال همین روزهای شیرین رو داشت.مریم هم گوشه ی حیاط نشسته بود و توی فکر بود که ناگهان با صدای مامان زهرا از جا پرید. مریم؟؟؟؟؟؟

نویسنده : فرشته ابراهیمی

مریم؟ مگه صدامو نمیشنوی دخترم؟ پاشو دیگه ؛ تو هم بیا یه کمکی کن ؛ مامان زهرا درحالی که دستش روی قوص کمرش بود دست دیگه اش رو به صندلی گذاشت ونشست . مریم هنوزم تو حال وهوای سال قبل؛ گوشه ی حیاط بزرگ خونه ی آقاجون روبه درختهای انگور و انار وآلبالو نشسته بود؛قبل ازاینکه صدای مامان زهرارومتوجه شه ؛علی (پسردوست آقاجون) باپاشیدن آب حوض روی صورتش اونوازخواب وخیال بیرون آوردمریم که هول شده بود ؛کش وقوصی به خودش دادوچادرشو درست کرد.علی باسلامی مودبانه وبلندروبه مریم تعظیم کرد.مریم هم سری به نشانه ی سلام تکان دادوآرام گفت سلام. دیشب صدای پچ پچ مامان زهراوآقاجون میومد. مریم هم ناخواسته شنیده بود....خب رسول تومطمئنی؟ ...آره خانم ؛خودآقای صالحی به من گفت گفت که قراربذاریم یک شب برای امرخیرمزاحمتون بشیم.... ؛ازدیشب تا همین الان که علی اومده بودمریم دراین فکربودکه رویای ازدواج باعلی داری واقعی میشه..یعنی درست شنیده بود؟..؛ لپاش گل انداخته بودوروش نمیشد به علی نگاه کنه. اما علی برعکس ؛باروی باز اومدجلو و گفت خب حالا دیگه روتو ازمن میگیری ؟(باکنایه) مریم سرشوبالاآوردوگفت اااواا نه ؛چرابایداینکاروبکنم؛ خب چه خبر شماخوب هستید؟ علی باصدای پرازهیجان گفت من عالیم ؛اما توانگارحالت خوب نیست. چرا قرمزشدی؟ حس کردم صداتم یه جوری شده... مریم جواب داد نه نه آخه داشتیم خونه تکونی میکردیم دیگه میبنی که ؛بخاطرهمین داشتم استراحت میکردم. علی آروم گفت من نمیذارم توخونه ی خودمون دست به سیاه وسفیدبزنی ولی... مریم گفت چی؟ علی گفت هیچی هیچی . من میرم قالی رو کمک آقات پهن کنم .شماهم اگه میشه یه چای لب سوز واسمون بذار...شب رسید وخودش روبه سرعت به صبح رسوند... چیزی به عیدنمونده بود؛

نویسنده : پوران سیرگانی

یه دختری بود که خیلی تنها بود. نه اینکه کسی را نداشته باشه اتفاقا پر بود از خواهر و برادر و فامیل. ولی نمی دونم چرا همیشه احساس تنهایی می کرد. کسی را نداشت که حرف دلشو باهاش بزنه. نه اینکه کسی را نداشته باشه ولی هیچکس اونو جوری که خودش میخواست نمی فهمید. جالبش اینجاست که او سنگ صبور خانواده بود. از جوونا بگیر تا مسن ترها. با همه بود ولی خیلی تنها بود و هیچکس درکش نمی کرد. مثلا وقتی مریض می شد می گفتند خیالاته فکر می کنی مریضی چیزیت که نیست. تنهایی می رفت دکتر ولی اگه خدای ناکرده یکی دیگه مریض می شد باید براش وقت می گرفت، میبردش دکتر و گاهی وقتها هم حتی پرستاریشون را می کرد. یا مثلا آژانس خانواده بود. الو بیا دنبالم امروز کلاس دارم. بیا منو ببر استخر. دلم گرفته بیا ما را ببر بیرون بگردون، ... نه اینکه ماشین نداشته باشنا، نه. نمیدونم شاید فکر می کنن که دارن بهش لطف می کنند که یه روز ...

نویسنده : شهین عزت پناه

کاش میدونستم از اول قراره این طور بشه ! آخه من که باورم نمیشه .من اون رو خیلی دوسداشتم حتی الان هم دوسدارم اما نمیدونم چرا این طور شد.آخه خدایا مگه کجای کارم اشتباهه! چه کاری باید انجام بدم که نکردم ! من که تمام تلاشم رو میکنم اما اون باز هم رفتارای خودش رو داره . ای کاش یه راه حلی پیدا بشه...ای کاش...

نویسنده : کیمیا الماسی

ازآغاززندگی ام میان دوراهی قرارداشتم.دوراهی داشتن مادرو نبودپدر.هراندازه که بزرگترمیشدم،مشکلاتم همچوسایه ام بزرگترمیشدند.

نویسنده : بهار بهدار‌وند

داشتم یواشکی بیرونو نگاه می کردم مامان دستور اکید داده بود که هیچ کس حق نداره بره بیرون هیچ دلیل و بهانه ای هم قبول نمی کردم . همین طور که داشتم بیرو ن رو نگاه می کردم چشمم افتاد به یک پیرزن که خمیده داشت راه می رفت داشت یک چیزی رو به زحمت با خوردش می کشیدو...

نویسنده : آینوش زارعی

یکی بود یکی دیگه هم‌بود زیرگنبد کبود غیر از این دوتا میلیون ها نفر دیگه هم بودن ولی داستان این دوتا از همه جدا بود تنها یاور شون فقط خداااا بود روزگار سخت ولی دلشون‌گرم به گرمای ظهر عاشورا بود

نویسنده : هومن اسماعیلی