---

سلام آقای دکتر

پنج شنبه 92.08.30 یعنی یک روز پس از همایش "هدف" که مشترک با آقای معظمی   برگزار کردید که دومین همایشی بود که من شرکت میکردم اتفاق فوق العاده ای برای من افتاد.

داستان از اینجا شروع شد که ما در نمایشگاه صنعتی سازی ساختمان واقع در مصلا غرفه داشتیم و قرار بود پنجشنبه من برم و جای غرفه رو ببینم یا به اصطلاح غرفه رو تحویل بگیرم. ساعت 3:30 بود ماشین پارک کردم تو پارکینگ مصلا و پیاده به سمت درب ورودی می رفتم، جاتون خالی بارون گرفت، اومدم از خیابون برم تو پیاده رو، پام گیر کرد به لبه ی جوب !!! بین جوب پر آب و پیاده رو، پیاده رو رو انتخاب کردم تا اومدم دستمو حائل کنم اولین جایی که زمین خورد آرنج دست چپم بود. خیلی شیک اومدم پاشم دیدم مثله اینکه دستم انگاری یه چیزیش شده و نمیتونم  پا شم، یه سری بچه مدرسه ای داشتن رد میشدن، یکی شون گفت: آقا کمک میخوای؟؟، گفتم :نــــــه، باز دمش گرم که اومدم دستمو گرفت و بلندم کرد. نمیدونستم چی شده از ترسمم اصلا به دستم نیگا نمی کردم فقط میدونستم که خیلی درد داره، زنگ زدم خونه گفتن الان آژانس میگیریم. 

یه فلش بک بزنم: چون درگیر کارایه نمایشگاه بودیم یادم رفته بود نماز بخونم وقتی دمه شرکت ماشین و روشن کردم یادم افتاد ولی گفتم میرسم اونجا میخونم، حالا وقت زیاده.

مامان و بابا بعد 30 دقیقه رسیدن، رفتیم بیمارستان دی، عکس انداختن گفتن در رفتگیه کتفه!! گفتیم خوب شکسته بند دارید جا بندازن؟؟؟ گفتن اختیار دارید دکتر میاد اتاق عــــمـــل اونجا جا میندازه یه 5 میلیون هم خرجشه!!! (خدا رو شکر از لحاظ مالی هم مشکلی نداریم) از این که انقدر به بنده اهمیت دادن و کیسه گشادی برامون دوختن بسیار تشکر کردیم و بعد از کلی امضا راضی شدن مارو ول کنن. مامان و بابا مدام با دایی و عموم در تماس بودن که کجا ببریمش، خودمم به دوستام که ورزش کارن زنگ میزدم (دریغ از اینکه باید به اون اصله کاریه زنگ بزنم)، اینجانب با درد وحشتناک عقب ماشین دستمو دراز کردم کف ماشینو آه و ناله میکنم که دوست بابا که تو بیمارستان مهره زنگ زد (عموم بهش خبر داده بود) و گفت ببرید اونجا، تا رسیدیم گفتن بخواب تا دکتر بیاد، گفتیم کی میاد؟ الان که نیستن فردام که جمعه هست و ایشالله شنبه، گفتم من درد دارم تا شــــنبه!!! دوباره امضا دادیمو از اورژانس اومدیم بیرون. یه دوست دیگه بابا زنگ زد گفت برید میدون بهارستان بیمارستان معیری، بارون شدید تر شده بود شب جمعه هم بود خیابونا قفل ساعت 11 شب، رسیدیم دمه بیمارستان جا پارک نبود بابا رفت تو کوچه پس کوچه ها که دوباره بیاد جلو درب بیمارستان که گم شدیم!!! تا دوباره پیدا بشیم من یاد جمله هایی که شما درباره شکرگذاری که تو اینترنت دیده بودید و گفتید افتادم : 

خدایا شکرت که جیب هایم خالی می شود یعنی عزیزانی دارم که برای آنها هدیه بخرم  ...

یکیش هم این بود:

خدایا ممنون که گاهی درد میدهی تا بدونم اکثر اوقات سالمم

آقای دکتر جملم تموم نشده بود که یه صدایی مثل زوم لنز دوربین شنیدم و دیگه دستم درد نمیکرد :))) (البته با اینکه نه علمشو داشتم و نه تا اون موقع آموزش دیده بودم یه نیمچه تصویر سازی هم تو ذهنم از عکس رادیولوژی ساختم )

رسیدیم دمه بیمارستان خیلی راحت از ماشین پیاده شدم، دیدم مثله اینکه راستی راستی جا افتاده رفتیم عکس گرفتیم و دیدیم که استخون دوباره رفته و تو کاسه خودش قرار گرفته.

تو راه برگشت تو فکر این بود که کاش نماز میخوندمو بعد حرکت میکردم.

فقط یه چیزی که هنوز اذیتم میکنه اینه که به خانواده ام نتونستم بگم که چه اتفاقی افتاده، گفتم بابا افتاد تو دست انداز خودش جا افتاد :(((((

اول از خدا ممنونم که به حرفم گوش کرد

دوم از شما که دیدم رو نسبت به خدا وسیعتر کردید  

ارادتمند شما ابراهیم