خدا جونم الان که دارم از تحولاتم برای دوستام مینویسم ۸ ماهه که دستام رو در دستان پر مهر تو گذاشتم!

یادته میگفتم خدا جونم میخوام رفیقت بشم، رفیق جون جونیت بشم، میخوام پروانه ای شم و پر بکشم تا آسمون؟ اما بلد نیستم؟

یادته میگفتم میخوام با حجاب بشم! اما نمیتونم؟ بهت میگفتم خدا جونم این تفاوت رو از من نخواه! من اونقدرا که فکرمیکنی قوی نیستم؟

اما حالا میبینی تونستم؟ مبیبینی چقدر قوی شدم؟ میبینی چقدر شجاع شدم؟ انگار دارم راستی راستی پروانه ای میشم!

این حس هر از گاهی یه دری به خونه دلم میزد و حال و احوالی میکرد و از اونجایی که من خوب قانعش میکردم میرفت خونشون.

تا این که حدود یک سال پیش اومد تو خونه دلم و دیگه نرفت! هر چی خواستم قانعش کنم، بی محلی کنم و دعواشکنم نرفت که نرفت!

اومده بود به هر زور و بلایی تغییرم بده!!!

حالا من مونده بودم و این حس و اضطراب و استرس هام!

تا این که با آقای فرهنگ و همایش هاشون آشنا شدم ودر همایشی با عنوان آشتی با خدا شرکت کردم.

آقای فرهنگ از بلاها و رنج هایی میگفتن که هر انسانی به هر علتی اونها رو در زندگیش تجربه میکنه تا این که رسید به رنج هایی که خدا از سر رحمت و لطفتش بربنده اش نازل میکنه تا از غفلت بیدارش کنه و او رو به شایستگی هاش برسونه!

به این جمله زیاد کر میکردم.به خودم میگفتم از رنجت نترس خدا داره پاکت میکنه! فکر میکردم و عذاب میکشیدم.

فکر و عذاب. فکر و عذاب! اصلا یه وضعیتی!!

تا اینکه کارگاه موفقیت آقای فرهنگ شروع شد و من یاد گرفتم برای هر تغییری کم کم و اهسته باید پیش رفت.اما باید پیش رفت!

یاد گرفتم فکر کنم ،به تغییرات خوب فکر کنم چون هر کم تراکمی پر تراکم خودش رو جذب می کنه!

یاد گرفتم تصویرسازی کنم وهر روز تلقینات مثبتم رو روی کاغذ بنویسم و بارها و بارها بخونمشون!

یاد گرفتم منفی های ذهنم رو روی کاغذ خالی کنم و دور بریزمشون!تا هر روزم رو از منفی ها و تاریکی ها خالی کنم و پر بشم ازمثبت ها و روشنایی ها!

قشنگترین نکته ای که تو این راه یاد گرفنم اعتماد به خدای مهربونم بود.

آقای فرهنگ همیشه به من میگفتن با خدا که باشی عالم رو حریفی و همین یک نکته من رو بس بود که در برابر ناملایمت حرفها و رفتارهای دیگران کر باشم و کور و تنها حس زیبای دوستی با خدا رو حس میکنم.

حجاب مقدمه ای از دوستی من و خدا بود. حجاب به من یاد داد که فقط و فقط بخوام برای لبخند خدا زندگی کنم!

حجاب به من، من گمشده ام رو نشون داد که دارم خودم رو پیدا میکنم و کلی را ه های نرفته که باید پله پله به همشون برسم.

اما این بار من، اون ترسوی همیشگی نیستم. این بار من، اون نا امید همیشگی نیستم.

اعتماد به خدا تنها کلید شجاعت و قدرت من در حرکت به سمت سعادتم .یگانه معبود مهربونمه!

خدای مهربونم ازت ممنونم که دنیارو واسطه موفقیت من در این راه کردی!

پدر و مادر نازنینم ازتون ممنونم که اجازه دادید مسیر زندگیم رو انتخاب کنم.

آقای فرهنگ عزیزم ازتون ممنونم که به من یاد دادین تنها دوست مهربان همیشگی من ،خداست و باید به خودش اعتماد کنم.

خانم شفایی مهربانم ازتون ممنونم که بهم یاد دادید خوب باشم و خوب زندگی کنم اما برای اثبات

درستی های زندگیم وقتم رو تلف نکنم و سکوت کنم.

آدمها و اتفاقات خوب و به ظاهر بد زندگیه من، ازتون ممنونم!

از همتون که دست من رو در دستان خدا گذاشتید.

براستی معبود من، کیست که شیرینی محبتت چشید و غیر تو را گزید؟!

به امید روزهای پروانه ای

ف ح